Saturday, March 21, 2009

من که اصلا از دست خودم عصبانی نیستم

خدا، پیغمبر، دین، عقیده، مذهب، معصوم، روحانی، بودا، مسیح، ابراهیم، موسی، مسجد، دیر، صوفی، کلیسا

اگه گفتی اینا برای چی خوبن؟ حتما میدونی! نمیخوام زیاد مزر (زر زننده) بشم، پس خلاصش میکنم تو اینکه: اینا برای اینن که به آدمیزاد بگن که تو اینی نیستی که میبینی. تو از اینی که میبینی بهتری و باید کارای بهتری هم انجام بدی تا اون بهترت که توت قایم شده بیاد بیرون و تو بتونی به خودت افتخار کنی
اما توی روزگار ما برای چی خوبن؟ برای توجیه کردن غلطایی که میکنیم، برای توجیه کردن فحاشی به یه نفر، برای توجیه دروغگویی، برای توجیه کشتن یه نفر، برای توجیه تحمیل عقیده به یه نفر، برای استثمار یه نفر، برای استحمار یه نفر، برای استفاده ابزاری از یه نفر، برای جمع کردن رای و خیلی غلطای دیگه

واقعا (خیلی از) ما آدما مایۀ تاسّفیم

Sunday, March 15, 2009

If you had time . . .


These are two clips on youtube!. Speeches by Dr. Randy Pausch.


They are long, but worthy to be watched and listened.

And this is his website:


P.S.: Thank you Farzad :-)

Friday, March 13, 2009

Tehran to Denver - Part 2

پرواز چهارده ساعت بود. سرویس شدم. وسطش هی پامیشدم قدم میزدم. خودشونم میگفتن که قدم بزنین تا پاهاتون خشک نشه بیافته! ما هم میزدیم
کلی فیلم دیدم تو راه. کلی هم آهنگ گوش کردم. کلی هم خوردم تا رسیدیم بالاخره
توی فرودگاه اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، ماشینی بود که مسافرو بین هواپیما و سالن مسافرین جابجا میکرد. دیگه خبری از پله و اتوبوس و اینا نبود. خود همین ماشینه میومد بالا تا در هواپیما و تو مستقیم از هواپیما وارد ماشینه میشدی و بعد درش بسته میشد و میرفت پایین و میشد مث یه اتوبوس و راه میافتاد و میرسوندت به مقصد. توی تهران! و دوبی و دوحه و لارناکا و مسقط! ندیده بودم همچین چیزی. از همه غیر آمریکاییا از تمام انگشتای دستاشون انگشت نگاری میکردن (فرقی نمیکرد کجایی باشی) پس به ایرانیا توهین نکردن! تازه جالبیش این بود که از ده تا انگشت من (آخه من ده تا انگشت دارم توی دستام!) فقط چهار تاشو اثر انگشت گرفتن (حتما فهمیدن دیگه!) رد شدم و یهو دیدم که ای دل غافل! چمدونام دارن غریب و تنها رو نقاله برای خودشون میچرخن! یه کم عجیب بود چون قرار بود دنور تحویل بدنشون! خلاصه اونا رو برداشتم و هلک هلک کنان راه افتادم یه سمت جایی که آقای انگشت نگاری گفته بود. اونجا پاسپورت رو دادم و منتظر شدم صدام کنن (یکیشون بد اخلاق بود که خوشبختانه اون منو صدا نکرد) آقا خوش اخلاقه منو صدا کرد و یه چند تا سوال پرسید و بعدم هی عذر خواهی میکرد که ببخشید که انقدر سوال میکنم (سوالای معمول) منم که خوشحال بودم که این آقاهه خوش اخلاقه، هی میگفتم نه جیگر! هر چی دلت میخواد بپرس
درست حسابی نفهمیدم آدرسا رو چیجوری پیدا میکردم (یوخده گیج میزدم، شاید اثرات پرواز طولانی!) ولی پیدا میکردم. چمدونا رو تحویل دادم. اینجا فقط یکی از چمدونا رو باز کردن و نگاهی کردن و مشکلی نبود. سبزی ها و باقلوا ها و ادویه هامو نگرفتن!
:-D
توی کولمم یه سری نبات و ادویه و فلان و بهمان بود که وقتی خودم میخواستم از گیت رد شم، خانوم سیاه مهربونه گفت که اینا چیه؟ گفتم چیه. گفت تو اینا رو میبری برای یه خانوم یا خودت آشپزی؟ گفتم: هیییی روزگااااااررررر
:-D ;-)
یه مقدار علافی و گشت و گذار و ورانداز کردن آمریکاییا و . . . وقت پرواز به دنور رسید. جالبه که مهموندارای اینا اصلا با کلاس ملاس نبودن. خیلی خودمونی. بد هم نبود. من اصلا نفهمیدم چی شد تا نزدیکای دنور بیدار شدم و دیدم که ظاهرا پذیرایی رو (اگر پذیرایی ای در کار بوده) از دست دادم و اونجا بود که خیلی ناراحت شدم
:-D
توی دنور نشستیم. نوشته بود که باراتون اونوریه و برین بردارین. گیج بودم. علایم سرما خوردگی و بی خوابی و جت لگ و ... همه با هم شده بود. بنابراین دیدم بهترین راه گم نشدن توی اون جهنم دره و کلی گشتن، اینه که هر جایی که هم سفرای پروازم میرن منم برم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ایستگاه تِرَن! (شنیده بودم که فرودگاهای بزرگ قطار دارن ولی ندیده بودم) سوار شدیم. هنوز هم سفرامو زیر نظر داشتم. پیاده شدیم و بالاخره چمدونا رو گرفتم و دیدم که یکیشون مث آدمیزاد راه نمیره! چرخش شکسته بود. اونیکی هم پایه نگهدارندش شکسته بود که مث آدمیزاد وانمیستاد. خلاصه کشون کشون دنبال یه جایی گشتم که تلفن کنم. از یکی از خدمه پرسیدم که پول خورد و اینا از کجا میشه گیر آورد و ... فک کنم دلش به رحم اومد و با موبایلش شماره استادمو گرفت و به استاد گفتم که من رسیدم و گفت برو هتل تا من فردا صبح بیام دنبالت (ساعت، ده دقیقه صبح بود) گفت که فردا هم به من زنگ بزن تا ببینم که کجایی؟
نرفتم هتل. هم خوابم پریده بود و هم فرودگاه اینترنت وایرلس پر سرعت داشت (منم که عقده ای) و هم اینکه هتل برای یه شب حدود صد دلار میگرفت ( شاید مهمترین دلیل هتل نرفتنم همین بود!) خلاصه اینکه تا صبح خوش گذشت! با تمام دنیا چت کردم و اخبار رد و بدل شد و خلاصه که بد نبود

فرودگاه دنور خوشگل بود. یه چیز جالب توجه که اونجا دیدم مسجد بود (صبح دیدمش). یه اتاق. نماز خونه. به همون سیستم خودمون. روبروشم یه چَپَل بود برای مسیحیا و یهودیا. فکر نمیکردم مسجد تو یه همچین جایی بشه پیده کرد وگرنه شب میرفتم توش و قُرُق

رفتم اعتراضکی هم برای چمدونام کردم و گفتم نامردا شما چرخ اینو شکستین و من باید دو برابر انرژی صرف کنم تا بکشمش دنبال خودم! گفتن که ما خیلی متاسفیم که اینطوری شده و ببخشین و اینا و ... ولی چرخ جزو خسارتا نمیشه . . . و من دست از پا درازتر! و اونجا بود که فهمیدم اینا یه جایی نمیخوابن که ... و روز به روزم این قضیه آشکارتر میشه. حالا شاید یه روز در اینباره نوشتم
صبح ساعت یازده بود که استاد اومد دنبالم و تقریبا سه ساعت با ماشین راه بود از دنور تا لارامی
توی ماشین بود که استاد یکی از قوانین حاکم بر سیستمشو گفت: ما ایرانیا حتی وقتی با هم تنها هستیم، فارسی صحبت نمیکنیم. خوشم اومد
:-)

Tehran to Denver - Part 1

--
برای رفتن از ایران به بلاد آمریکا راه فراوونه. اما من دنبال یه پروازی میگشتم که بیست و هشت فوریه راه بیافته. چون آمریکا نسبت به ایران تاخیر شب و روز داره، همون روز یا حداکثر روز بعد (یکم مارچ) صبح زود میرسیدم. من باید یه جوری میاومدم که یا مستقیم برسم دِنوِر که آخرین مقصدم توی آمریکا بود یا اینکه اگه یه جای دیگه میشینم حداقل پنج ساعت بین پرواز نشست و پرواز برخواست از اونجا به دنور وقت باشه که کارای ورود به آمریکا که گاها خیلی طول میکشه مث آدمیزاد انجام بشه و از پرواز بعدیم جا نمونم. خلاصه که نزدیکای وقت رفتن بود و من همچنان بی بلیط! دو تا پرواز بود که تو آمریکا میشستن دنور. بریتیش و لوفتانزا. میگفتن بریتیش چمدونا رو گم میکنه و راست هم میگفتن چون سر بچه های ما اومده بود. از طرفی برای بیست و هشتم بلیط نداشت ولی خوبیش این بود که ویزا نمیخواست برای نشستن توی لندن. پرواز دیگه لوفتانزا بود. همه چیزش ایده آل بود ولی من بهش نمیرسیدم چون برای نشستن توی آلمان ویزای ترانزیت میخواستن! و این پروسه تقریبا ده روز طول میکشید اما من تقریبا شش روز قبل از بیست و هشتم فوریه ویزای آمریکامو میگرفتم که خب این ویزا هم جزو مدارکی که به لوفتانزا میدادی بود! پس لوفتانزا رو بی خیال شدم و با کمال ناامیدی رفتم برای بیست و ششم فوریه بریتیش بگیرم! رفتم آژانس و گفتم داری برای این تاریخ؟ گفت اوا خاک عالم! دیدی چی شد ؟ گفتم چی شد؟ گفت تموم شده!! . . . بعد از این سه تا نقطه گفتم خدا خیرت بده بگرد ببین چیزه دیگه پیدا میکنی برای بیست و هشتم (بچه پررو!) گشت و گفت بذا هواپیمایی قطر رو امتحان کنیم. کرد و برای بیست و هشتم جا داشت و گرفت! من خوشحال بودم. پرواز از تهران به قطر، قطر به واشینگتن و واشینگتن به دنور بود
فرودگاه امام که نیازی به توصیف نداره! فقط چیزی که توجه منو جلب کرد سه چهار تا خانوم کاملا محجبه، اجتماعی، با اعتماد به نفس خفن و زیبا (ایناشون توجه منو جلب کرد!) هم توی فرودگاه بودن که یکیشون به من گفت که داریم میریم نیویورک. کارمند وزارت امور خارجه بودن که برای نمیدونم چی میرفتن سازمان ملل! اون خانومی که با من صحبت کرد. چند وقت پیش رفته بود برزیل! و اینجا بود که من تصمیم گرفتم که زودتر درسامو بخونم و مشقامو بنویسم و برم وزارت امور خارجه استخدام شم
هواپیما پرید. خوب بود. شاید بشه گفت از امارات بهتر بود ولی مهمانداراش خیلی دست و پا چلفتی بودن، تو هر دو مسیر (تهران-دوحه و دوحه-واشینگتن). بیشتر ایرانیایی که سوار شده بودن میرفتن آمریکا و اروپا
فرودگاه دوحه از دوبی خیلی کوچیکتره. یه دیوتی فری فسقلی دارن (البته نسبت به دوبی) و چیز خاص دیگه ای ندیدم ولی توی دستشوییاش یکی بود که کیفتو برات نگه میداشت و اگه میخواستی وضو بگیری برات دمپایی میآورد و خلاصه خیلی مهربون بود اون آقاهه. خدا برای زن و بچش نگهش داره. مسجد هم که مثل همه جای دیگه دنیا، اول جای خواب بود و بعد جای عبادت و اینجور چیزا. توی فرودگاه مثل فرودگاه دوبی پر هندی و بنگلادشی بود. اصلا همه دنیا رو گرفتن اینا! بعدشم چشم بادومیان البته



برای سوار شدن به هواپیمایی که میرفت واشینگتن بیشترین حالت امنیتی که تا حالا دیده بودم اتفاق افتاد. خیلی گشتن و کفش در آوردن و ... ولی به سلامتی گذشت و سوار شدم. سمت چپم یه آمریکایی که از عراق میرفت به وطن نشسته بود، بد اخلاق بود و نظامی و سمت راستمم یه هندی (یا بنگلادشی) که انگلیسی بلد نبود! خلاصه هم سفرا خیلی خوب بودن. بهتر از شما نباشنو فک کنم همونجا بود که سرما رو نوش جان کردم
ادامه دارد
...

Thursday, March 12, 2009

دنیای فسقلی محمد کوچولو

تا وقتی نیشابور زندگی میکردم از خونه خودمون تا خونه خاله راه خیلی زیاد بود! شاید بگم پیاده نزدیکِ یه ربع طول میکشید تا برسی اونجا! برای همین با دوچرخه میرفتم یا وقتی خونوادگی میرفتیم بیشتر اوقات با ماشین میرفتیم.
وقتی رفتم آبادان اتفاق خاصی نیافتاد در این زمینه، چون تقریبا هم اندازه نیشابور بود
اما وقتی رفتم اهواز، چون هم دانشگاه خارج شهر بود و هم خب اهواز گنده تر از نیشابور بود، مسافتا خیلی بیشتر شده بود. اولش حتی تصمیم گیری در مورد رفتن به داخل شهر هم عذاب آور بود چه برسه به خودِ رفتن. اما کم کم عادی شد. خیلی راحت پا میشدم و فِرتی میرفتم و میاومدم
وقتی هم که اومدم تهران که خب شد نور علی نور! مسافتای طولانی و خسته کننده، با ترافیک سنگین و . . . بعد از گذشت حدود پنج سال زندگی توی تهران، مسافتای تهران هم عادی شد! دیگه دو ساعت توی راه بودن برای گرفتن یه امضا یا دیدن یه آدمیزاد کار سختی نبود. حالا دیگه گاهی اوقات که میرفتم نیشابور، مسافتا برام خیلی کوتاه بود. ماشین برداشتن برای انجام کارا، برام یه کم عجیب بود! (اما بر میداشتم! آدم عقده ماشین داشته باشه بده ها!!) و اما
و اما، حالا که اومدم به این دهکده جدید: اون اولا بچه ها میگفتن نکنه بری خونه دور بگیری! میدونی چقد راهه؟ تقریبا بیست دقیقه پباده تا دانشگاه راهه! (البته برای زمستون رو حق داشتن که اینطوری میگفتن) اما اینا معمولا اونایی بودن که عادت کرده بودن به اینجا و به مسافتای اینجا
اما این همه زر فرمودم برای اینکه بگم: اونایی که اون بالا گفتم همش یه جور مثال بود. نمیدونم میشه از این مثالا رسید به "دنیای آدم" یا نه؟! دنیای خود آدمیزاد. دنیای هر آدمی، جداگونه
دنیای هر آدمی میتونه کوچیک باشه یا بزرگ. این دنیایی که من میگم هم درونیه و هم بیرونی. کوچیک بودن دنیای بیرونی زیاد مهم نیست. و اینم درسته که کوچیک بودن دنیای بیرون، یه فرصتهایی برای تجربه های ارزشمند رو از آدم میگیره، اما منظور من از مهم نبودنش، مهم نبودن در برابر دنیای درونه
عادت به کوچیک بودن آدم رو کوچیک نگه میداره
و کشفیات درونی جدید انسان رو بزرگ و بزرگتر میکنه

پ.ن.1: پیدا کنید پرتقال فروش را
:-D
پ.ن.2: توی گوگل جستجو کن
Nasa, Remote Viewing
جالبه

Sunday, March 8, 2009

ماجرای قبرس

این ماجرای به آمریکا اومدن من باعث شد که علاوه بر اینکه چند کیلو وزن کم کنم چند تا مملکت (یا فرودگاه چند تا مملکت) دیگه رو هم ببینم (اهمیت کم کردن وزن در برابر دیدن یک کشور دیگه!) البته تقصیر استاد اینجاییم شد وگرنه چند تای دیگه هم بهش اضافه میشد. انقد که عجول بود و میگفت باید زود بیای و کارتو شروع کنی

میرم سراغ جاهای مهمتر

قبرس

یه جزیره فسقلی توی مدیترانه که مستعمره انگیسیا بوده (با اون طرز رانندگیشون) و بعدشم که مستقل شده ترکیه یه تیکه از بالاشو جدا کرده برای خودش. زبون مردم یونانیه ولی هم چون مستعمره بودن و هم چون توریست زیاد دارن تقریبا نود درصد مردم انگلیسی حرف زدن رو بلدن ولی تعداد آدمایی که میتونن انگلیسی بنویسن خیلی کمه. چهار پنج تا شهر مهم داره و پایتختشم نیکوزیاست
هوا توی فصلی که من اونجا بودم (زمستون) یه مقدار سرده ولی روزایی هم بود که هوا بسیار عالی و بهاری میشد. مخصوصا توی سفر دومم که تقریبا دو هفته پیش بود. چون هوا خوب بود، توریست کم بود. توریستای اونجا بیشتر اروپاییان که آفتاب ندیده ان و میآن اونجا لب ساحل حموم آفتاب میگیرن. اما توی همون هوای خنک زمستونی هم تا آفتاب در میاومد یه عده بودن که فرتی میپریدن تو آب و . . . نمیدونم چرا سرما نمیخوردن
سیستم زندگی تقریبا اروپایی بود. پولشون یورو بود و خیلی تلاش میکردن که عضو اتحادیه اروپا بشن و ویزای شینگن و از این حرفا
مردم خوشحال بودن بیشترشون و آروم. کم صدای بوق ماشین میشنیدی. خیلی کم کار میکردنو تفریحشونم که رفتن به بار و شرط بندی فوتبال و موتور سواری و اینجور چیزا بود، البته اینایی که من دیدم
مهاجر زیاد بود. عین همه جای دنیا هندی و چینی و ... ظاهرا مردم زیاد موافق مهاجرا نبودن چون گاها تبلیغاتی میدیدی که روش نوشته بود: "هر مهاجری مایه دردسر نیست. اینشتین هم مهاجر بود" یا یه همچین چیزایی
شرکتهای تجاری یا ساختمونی یا ... باسم "فلانی و پسر"، "فلانی و پسران" و ... زیاد بود
ایرانیای قبرس یا دانشجو بودن و یا کارای ساختمونی میکردن و یا از ایران براشون پول میفرستادن و اینا اونجا خرج میکردن. من دانشجو ندیدم اما کارگر ساختمونی و از اونایی که براشون از ایران پول میفرستادن چرا. یه عده از کارگرا اونایی بودن که به هر دلیلی تو ایران کار پیدا نکرده بودن یا از کاری که میکردن راضی نبودن و اومده بودن قبرس که زندگی بهتری به هم بزنن. معمولا با ویزای توریستی میاومدن و بعد از تموم شدن ویزاشون، قاچاقی توی قبرس میموندن. یه عده دیگه از کارگرا اونایی بودن که تو ایران زندگی خوبی داشتن ولی به این دلایلی که جدیدا خیلی مد شده (شایدم من فک میکنم مد شده و برای یه عده واقعا ایران غیر قابل تحمله!) مث اینکه توی ایران آزادی نیست و فلان است و بهمان است و ... (ولی یکی نیست بگه آخه تو چه کاری توی ایران نمیتونی بکنی که مثلا توی قبرس میتونی؟) آخه از اون مدل آدمایی هم نیستن که بگی مثلا به خاطر آزادی بیان میگن تو ایران آزادی نیست (کلی نگم بهتره، اینایی که من دیدم اینطوری بودن) خلاصه این مدل کارگرا تنها یه هدف داشتن و اونم موندن توی قبرس بود. اما راحتترین راه موندن (شاید هم تنها راه) توی قبرس برای اینا ازدواج کردن با یه قبرسی بود. همه فکر و ذهنشون دنبال این بود که هر جور شده مخ یکیو بزنن (واقعا هم بحث مخ زنی بود) و باهاش ازدواج کنن و پاسپورت قبرسی رو بگیرن و بمونن اونجا
من ندیدم اما یکی از همین ایرانیای قبرسمونده میگفت شغل غالب ایرانیایی که میان قبرس فروش مواد مخدره. اونوقت انتظار داریم مث آدمیزاد باهامون برخورد کنن! والله
غذاهای قبرسی خوشمزه بودن و مفصل. خوشمان آمد
یه شب نشسته بودم کنار جاده ساحلی و وقت میکشتم که یه دفه دیدم چندین ماشین بوق زنان دارن نزدیک میشن. نزدیکتر که شدن دیدم تو ماشین جلوییه عروس و داماد نشستن و ماشینای عقبی هم مث ماها بوق میزنن و در حال عروس کشونی ان (ما تو دهمون میگیم عروس کشونی، شما چی میگین؟) اما بوقشون آهنگ نداشت بی ذوقا
و اما مهمترین قسمت ماجرا این بود که وقتی برای دفعه دوم داشتم از قبرس خارج میشدم، اسپری و شامپو هامو ازم گرفتن و گفتن که مجاز نیستین ببرین توی هواپیما! گفتم من این همه راه اینا رو آوردم مشکلی نبود حالا برگردوندنشون مشکل داره؟ گفتن که قانونه. حرومشون باشه

اینم چند تا عکس از قبرس. توضیح نداره