پرواز چهارده ساعت بود. سرویس شدم. وسطش هی پامیشدم قدم میزدم. خودشونم میگفتن که قدم بزنین تا پاهاتون خشک نشه بیافته! ما هم میزدیم
کلی فیلم دیدم تو راه. کلی هم آهنگ گوش کردم. کلی هم خوردم تا رسیدیم بالاخره
توی فرودگاه اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، ماشینی بود که مسافرو بین هواپیما و سالن مسافرین جابجا میکرد. دیگه خبری از پله و اتوبوس و اینا نبود. خود همین ماشینه میومد بالا تا در هواپیما و تو مستقیم از هواپیما وارد ماشینه میشدی و بعد درش بسته میشد و میرفت پایین و میشد مث یه اتوبوس و راه میافتاد و میرسوندت به مقصد. توی تهران! و دوبی و دوحه و لارناکا و مسقط! ندیده بودم همچین چیزی. از همه غیر آمریکاییا از تمام انگشتای دستاشون انگشت نگاری میکردن (فرقی نمیکرد کجایی باشی) پس به ایرانیا توهین نکردن! تازه جالبیش این بود که از ده تا انگشت من (آخه من ده تا انگشت دارم توی دستام!) فقط چهار تاشو اثر انگشت گرفتن (حتما فهمیدن دیگه!) رد شدم و یهو دیدم که ای دل غافل! چمدونام دارن غریب و تنها رو نقاله برای خودشون میچرخن! یه کم عجیب بود چون قرار بود دنور تحویل بدنشون! خلاصه اونا رو برداشتم و هلک هلک کنان راه افتادم یه سمت جایی که آقای انگشت نگاری گفته بود. اونجا پاسپورت رو دادم و منتظر شدم صدام کنن (یکیشون بد اخلاق بود که خوشبختانه اون منو صدا نکرد) آقا خوش اخلاقه منو صدا کرد و یه چند تا سوال پرسید و بعدم هی عذر خواهی میکرد که ببخشید که انقدر سوال میکنم (سوالای معمول) منم که خوشحال بودم که این آقاهه خوش اخلاقه، هی میگفتم نه جیگر! هر چی دلت میخواد بپرس
درست حسابی نفهمیدم آدرسا رو چیجوری پیدا میکردم (یوخده گیج میزدم، شاید اثرات پرواز طولانی!) ولی پیدا میکردم. چمدونا رو تحویل دادم. اینجا فقط یکی از چمدونا رو باز کردن و نگاهی کردن و مشکلی نبود. سبزی ها و باقلوا ها و ادویه هامو نگرفتن!
:-D
توی کولمم یه سری نبات و ادویه و فلان و بهمان بود که وقتی خودم میخواستم از گیت رد شم، خانوم سیاه مهربونه گفت که اینا چیه؟ گفتم چیه. گفت تو اینا رو میبری برای یه خانوم یا خودت آشپزی؟ گفتم: هیییی روزگااااااررررر
:-D ;-)
یه مقدار علافی و گشت و گذار و ورانداز کردن آمریکاییا و . . . وقت پرواز به دنور رسید. جالبه که مهموندارای اینا اصلا با کلاس ملاس نبودن. خیلی خودمونی. بد هم نبود. من اصلا نفهمیدم چی شد تا نزدیکای دنور بیدار شدم و دیدم که ظاهرا پذیرایی رو (اگر پذیرایی ای در کار بوده) از دست دادم و اونجا بود که خیلی ناراحت شدم
:-D
توی دنور نشستیم. نوشته بود که باراتون اونوریه و برین بردارین. گیج بودم. علایم سرما خوردگی و بی خوابی و جت لگ و ... همه با هم شده بود. بنابراین دیدم بهترین راه گم نشدن توی اون جهنم دره و کلی گشتن، اینه که هر جایی که هم سفرای پروازم میرن منم برم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ایستگاه تِرَن! (شنیده بودم که فرودگاهای بزرگ قطار دارن ولی ندیده بودم) سوار شدیم. هنوز هم سفرامو زیر نظر داشتم. پیاده شدیم و بالاخره چمدونا رو گرفتم و دیدم که یکیشون مث آدمیزاد راه نمیره! چرخش شکسته بود. اونیکی هم پایه نگهدارندش شکسته بود که مث آدمیزاد وانمیستاد. خلاصه کشون کشون دنبال یه جایی گشتم که تلفن کنم. از یکی از خدمه پرسیدم که پول خورد و اینا از کجا میشه گیر آورد و ... فک کنم دلش به رحم اومد و با موبایلش شماره استادمو گرفت و به استاد گفتم که من رسیدم و گفت برو هتل تا من فردا صبح بیام دنبالت (ساعت، ده دقیقه صبح بود) گفت که فردا هم به من زنگ بزن تا ببینم که کجایی؟
نرفتم هتل. هم خوابم پریده بود و هم فرودگاه اینترنت وایرلس پر سرعت داشت (منم که عقده ای) و هم اینکه هتل برای یه شب حدود صد دلار میگرفت ( شاید مهمترین دلیل هتل نرفتنم همین بود!) خلاصه اینکه تا صبح خوش گذشت! با تمام دنیا چت کردم و اخبار رد و بدل شد و خلاصه که بد نبود
کلی فیلم دیدم تو راه. کلی هم آهنگ گوش کردم. کلی هم خوردم تا رسیدیم بالاخره
توی فرودگاه اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، ماشینی بود که مسافرو بین هواپیما و سالن مسافرین جابجا میکرد. دیگه خبری از پله و اتوبوس و اینا نبود. خود همین ماشینه میومد بالا تا در هواپیما و تو مستقیم از هواپیما وارد ماشینه میشدی و بعد درش بسته میشد و میرفت پایین و میشد مث یه اتوبوس و راه میافتاد و میرسوندت به مقصد. توی تهران! و دوبی و دوحه و لارناکا و مسقط! ندیده بودم همچین چیزی. از همه غیر آمریکاییا از تمام انگشتای دستاشون انگشت نگاری میکردن (فرقی نمیکرد کجایی باشی) پس به ایرانیا توهین نکردن! تازه جالبیش این بود که از ده تا انگشت من (آخه من ده تا انگشت دارم توی دستام!) فقط چهار تاشو اثر انگشت گرفتن (حتما فهمیدن دیگه!) رد شدم و یهو دیدم که ای دل غافل! چمدونام دارن غریب و تنها رو نقاله برای خودشون میچرخن! یه کم عجیب بود چون قرار بود دنور تحویل بدنشون! خلاصه اونا رو برداشتم و هلک هلک کنان راه افتادم یه سمت جایی که آقای انگشت نگاری گفته بود. اونجا پاسپورت رو دادم و منتظر شدم صدام کنن (یکیشون بد اخلاق بود که خوشبختانه اون منو صدا نکرد) آقا خوش اخلاقه منو صدا کرد و یه چند تا سوال پرسید و بعدم هی عذر خواهی میکرد که ببخشید که انقدر سوال میکنم (سوالای معمول) منم که خوشحال بودم که این آقاهه خوش اخلاقه، هی میگفتم نه جیگر! هر چی دلت میخواد بپرس
درست حسابی نفهمیدم آدرسا رو چیجوری پیدا میکردم (یوخده گیج میزدم، شاید اثرات پرواز طولانی!) ولی پیدا میکردم. چمدونا رو تحویل دادم. اینجا فقط یکی از چمدونا رو باز کردن و نگاهی کردن و مشکلی نبود. سبزی ها و باقلوا ها و ادویه هامو نگرفتن!
:-D
توی کولمم یه سری نبات و ادویه و فلان و بهمان بود که وقتی خودم میخواستم از گیت رد شم، خانوم سیاه مهربونه گفت که اینا چیه؟ گفتم چیه. گفت تو اینا رو میبری برای یه خانوم یا خودت آشپزی؟ گفتم: هیییی روزگااااااررررر
:-D ;-)
یه مقدار علافی و گشت و گذار و ورانداز کردن آمریکاییا و . . . وقت پرواز به دنور رسید. جالبه که مهموندارای اینا اصلا با کلاس ملاس نبودن. خیلی خودمونی. بد هم نبود. من اصلا نفهمیدم چی شد تا نزدیکای دنور بیدار شدم و دیدم که ظاهرا پذیرایی رو (اگر پذیرایی ای در کار بوده) از دست دادم و اونجا بود که خیلی ناراحت شدم
:-D
توی دنور نشستیم. نوشته بود که باراتون اونوریه و برین بردارین. گیج بودم. علایم سرما خوردگی و بی خوابی و جت لگ و ... همه با هم شده بود. بنابراین دیدم بهترین راه گم نشدن توی اون جهنم دره و کلی گشتن، اینه که هر جایی که هم سفرای پروازم میرن منم برم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ایستگاه تِرَن! (شنیده بودم که فرودگاهای بزرگ قطار دارن ولی ندیده بودم) سوار شدیم. هنوز هم سفرامو زیر نظر داشتم. پیاده شدیم و بالاخره چمدونا رو گرفتم و دیدم که یکیشون مث آدمیزاد راه نمیره! چرخش شکسته بود. اونیکی هم پایه نگهدارندش شکسته بود که مث آدمیزاد وانمیستاد. خلاصه کشون کشون دنبال یه جایی گشتم که تلفن کنم. از یکی از خدمه پرسیدم که پول خورد و اینا از کجا میشه گیر آورد و ... فک کنم دلش به رحم اومد و با موبایلش شماره استادمو گرفت و به استاد گفتم که من رسیدم و گفت برو هتل تا من فردا صبح بیام دنبالت (ساعت، ده دقیقه صبح بود) گفت که فردا هم به من زنگ بزن تا ببینم که کجایی؟
نرفتم هتل. هم خوابم پریده بود و هم فرودگاه اینترنت وایرلس پر سرعت داشت (منم که عقده ای) و هم اینکه هتل برای یه شب حدود صد دلار میگرفت ( شاید مهمترین دلیل هتل نرفتنم همین بود!) خلاصه اینکه تا صبح خوش گذشت! با تمام دنیا چت کردم و اخبار رد و بدل شد و خلاصه که بد نبود
.jpg)
فرودگاه دنور خوشگل بود. یه چیز جالب توجه که اونجا دیدم مسجد بود (صبح دیدمش). یه اتاق. نماز خونه. به همون سیستم خودمون. روبروشم یه چَپَل بود برای مسیحیا و یهودیا. فکر نمیکردم مسجد تو یه همچین جایی بشه پیده کرد وگرنه شب میرفتم توش و قُرُق
.jpg)
رفتم اعتراضکی هم برای چمدونام کردم و گفتم نامردا شما چرخ اینو شکستین و من باید دو برابر انرژی صرف کنم تا بکشمش دنبال خودم! گفتن که ما خیلی متاسفیم که اینطوری شده و ببخشین و اینا و ... ولی چرخ جزو خسارتا نمیشه . . . و من دست از پا درازتر! و اونجا بود که فهمیدم اینا یه جایی نمیخوابن که ... و روز به روزم این قضیه آشکارتر میشه. حالا شاید یه روز در اینباره نوشتم
صبح ساعت یازده بود که استاد اومد دنبالم و تقریبا سه ساعت با ماشین راه بود از دنور تا لارامی
توی ماشین بود که استاد یکی از قوانین حاکم بر سیستمشو گفت: ما ایرانیا حتی وقتی با هم تنها هستیم، فارسی صحبت نمیکنیم. خوشم اومد
:-)
2 comments:
اينجا تو بتنروژ ما هم یه قانوني داريم كه ميگه: ما ایرانیا حتی وقتی با خارجيها تنها هستیم، باهاشون فارسی صحبت میکنیم. خوشت اومد.
Alireza!
اینم یه مدلشه
;-)
Post a Comment