--
برای رفتن از ایران به بلاد آمریکا راه فراوونه. اما من دنبال یه پروازی میگشتم که بیست و هشت فوریه راه بیافته. چون آمریکا نسبت به ایران تاخیر شب و روز داره، همون روز یا حداکثر روز بعد (یکم مارچ) صبح زود میرسیدم. من باید یه جوری میاومدم که یا مستقیم برسم دِنوِر که آخرین مقصدم توی آمریکا بود یا اینکه اگه یه جای دیگه میشینم حداقل پنج ساعت بین پرواز نشست و پرواز برخواست از اونجا به دنور وقت باشه که کارای ورود به آمریکا که گاها خیلی طول میکشه مث آدمیزاد انجام بشه و از پرواز بعدیم جا نمونم. خلاصه که نزدیکای وقت رفتن بود و من همچنان بی بلیط! دو تا پرواز بود که تو آمریکا میشستن دنور. بریتیش و لوفتانزا. میگفتن بریتیش چمدونا رو گم میکنه و راست هم میگفتن چون سر بچه های ما اومده بود. از طرفی برای بیست و هشتم بلیط نداشت ولی خوبیش این بود که ویزا نمیخواست برای نشستن توی لندن. پرواز دیگه لوفتانزا بود. همه چیزش ایده آل بود ولی من بهش نمیرسیدم چون برای نشستن توی آلمان ویزای ترانزیت میخواستن! و این پروسه تقریبا ده روز طول میکشید اما من تقریبا شش روز قبل از بیست و هشتم فوریه ویزای آمریکامو میگرفتم که خب این ویزا هم جزو مدارکی که به لوفتانزا میدادی بود! پس لوفتانزا رو بی خیال شدم و با کمال ناامیدی رفتم برای بیست و ششم فوریه بریتیش بگیرم! رفتم آژانس و گفتم داری برای این تاریخ؟ گفت اوا خاک عالم! دیدی چی شد ؟ گفتم چی شد؟ گفت تموم شده!! . . . بعد از این سه تا نقطه گفتم خدا خیرت بده بگرد ببین چیزه دیگه پیدا میکنی برای بیست و هشتم (بچه پررو!) گشت و گفت بذا هواپیمایی قطر رو امتحان کنیم. کرد و برای بیست و هشتم جا داشت و گرفت! من خوشحال بودم. پرواز از تهران به قطر، قطر به واشینگتن و واشینگتن به دنور بود
فرودگاه امام که نیازی به توصیف نداره! فقط چیزی که توجه منو جلب کرد سه چهار تا خانوم کاملا محجبه، اجتماعی، با اعتماد به نفس خفن و زیبا (ایناشون توجه منو جلب کرد!) هم توی فرودگاه بودن که یکیشون به من گفت که داریم میریم نیویورک. کارمند وزارت امور خارجه بودن که برای نمیدونم چی میرفتن سازمان ملل! اون خانومی که با من صحبت کرد. چند وقت پیش رفته بود برزیل! و اینجا بود که من تصمیم گرفتم که زودتر درسامو بخونم و مشقامو بنویسم و برم وزارت امور خارجه استخدام شم
هواپیما پرید. خوب بود. شاید بشه گفت از امارات بهتر بود ولی مهمانداراش خیلی دست و پا چلفتی بودن، تو هر دو مسیر (تهران-دوحه و دوحه-واشینگتن). بیشتر ایرانیایی که سوار شده بودن میرفتن آمریکا و اروپا
فرودگاه دوحه از دوبی خیلی کوچیکتره. یه دیوتی فری فسقلی دارن (البته نسبت به دوبی) و چیز خاص دیگه ای ندیدم ولی توی دستشوییاش یکی بود که کیفتو برات نگه میداشت و اگه میخواستی وضو بگیری برات دمپایی میآورد و خلاصه خیلی مهربون بود اون آقاهه. خدا برای زن و بچش نگهش داره. مسجد هم که مثل همه جای دیگه دنیا، اول جای خواب بود و بعد جای عبادت و اینجور چیزا. توی فرودگاه مثل فرودگاه دوبی پر هندی و بنگلادشی بود. اصلا همه دنیا رو گرفتن اینا! بعدشم چشم بادومیان البته
فرودگاه امام که نیازی به توصیف نداره! فقط چیزی که توجه منو جلب کرد سه چهار تا خانوم کاملا محجبه، اجتماعی، با اعتماد به نفس خفن و زیبا (ایناشون توجه منو جلب کرد!) هم توی فرودگاه بودن که یکیشون به من گفت که داریم میریم نیویورک. کارمند وزارت امور خارجه بودن که برای نمیدونم چی میرفتن سازمان ملل! اون خانومی که با من صحبت کرد. چند وقت پیش رفته بود برزیل! و اینجا بود که من تصمیم گرفتم که زودتر درسامو بخونم و مشقامو بنویسم و برم وزارت امور خارجه استخدام شم
هواپیما پرید. خوب بود. شاید بشه گفت از امارات بهتر بود ولی مهمانداراش خیلی دست و پا چلفتی بودن، تو هر دو مسیر (تهران-دوحه و دوحه-واشینگتن). بیشتر ایرانیایی که سوار شده بودن میرفتن آمریکا و اروپا
فرودگاه دوحه از دوبی خیلی کوچیکتره. یه دیوتی فری فسقلی دارن (البته نسبت به دوبی) و چیز خاص دیگه ای ندیدم ولی توی دستشوییاش یکی بود که کیفتو برات نگه میداشت و اگه میخواستی وضو بگیری برات دمپایی میآورد و خلاصه خیلی مهربون بود اون آقاهه. خدا برای زن و بچش نگهش داره. مسجد هم که مثل همه جای دیگه دنیا، اول جای خواب بود و بعد جای عبادت و اینجور چیزا. توی فرودگاه مثل فرودگاه دوبی پر هندی و بنگلادشی بود. اصلا همه دنیا رو گرفتن اینا! بعدشم چشم بادومیان البته
.jpg)
.jpg)
برای سوار شدن به هواپیمایی که میرفت واشینگتن بیشترین حالت امنیتی که تا حالا دیده بودم اتفاق افتاد. خیلی گشتن و کفش در آوردن و ... ولی به سلامتی گذشت و سوار شدم. سمت چپم یه آمریکایی که از عراق میرفت به وطن نشسته بود، بد اخلاق بود و نظامی و سمت راستمم یه هندی (یا بنگلادشی) که انگلیسی بلد نبود! خلاصه هم سفرا خیلی خوب بودن. بهتر از شما نباشنو فک کنم همونجا بود که سرما رو نوش جان کردم
ادامه دارد
...
0 comments:
Post a Comment