فکر کنم واضحه که "تنها زندگی کردن" یه سری مزایا داره و "تنها زندگی نکردن" یه سری مزایای دیگه
یکی دو تا از مزایای "تنها زندگی کردن" به نظر من: اولیش اینه که، گاهی اوقات آدم متوجه نیست که میتونه یکیو دوست داشته باشه و غافله از این دوست داشتن (این مخصوصاً وقتی اتفاق میافته که آدم تنها زندگی نمیکنه و باز مخصوصاًتر وقتی اتفاق میافته که تنها زندگی نکردنِ شاد و راضی کننده ای هم داشته باشه) ولی وقتی تنها میشه فرصت پیدا میکنه برای دیدنِ بهترِ بقیه آدمای دور و برش و پیدا کردن یا بهتر بگم بیدار کردن یه سری احساسات درونیِ زندانیش راجع به یک یا چند نفر. اینطوری میشه که یه دفه میبینی که عجب!!! چه دوست گلی بوده فلانی! چه غافل بودم من!!! . . . دومیش هم توی همین مایه هاست: توی این مورد آدم یکیو دوست داره و میدونه هم که دوستش داره (حس بیداره) ولی باز هم به دلیل مشغله های "تنها زندگی نکردن"، فرصت ابرازشو نداره یا یادش میره که ابراز کنه یا دلیلی برای ابرازش نمیبینه یا .... اینطوریه که وقتی تنها میشه خیلی راحتتر میتونه احساسات خوبشو نسبت به یه سری دوستاش که بهشون کم لطفتر بوده بیدار کنه و ابراز
یکی دو تا از مزایای "تنها زندگی کردن" به نظر من: اولیش اینه که، گاهی اوقات آدم متوجه نیست که میتونه یکیو دوست داشته باشه و غافله از این دوست داشتن (این مخصوصاً وقتی اتفاق میافته که آدم تنها زندگی نمیکنه و باز مخصوصاًتر وقتی اتفاق میافته که تنها زندگی نکردنِ شاد و راضی کننده ای هم داشته باشه) ولی وقتی تنها میشه فرصت پیدا میکنه برای دیدنِ بهترِ بقیه آدمای دور و برش و پیدا کردن یا بهتر بگم بیدار کردن یه سری احساسات درونیِ زندانیش راجع به یک یا چند نفر. اینطوری میشه که یه دفه میبینی که عجب!!! چه دوست گلی بوده فلانی! چه غافل بودم من!!! . . . دومیش هم توی همین مایه هاست: توی این مورد آدم یکیو دوست داره و میدونه هم که دوستش داره (حس بیداره) ولی باز هم به دلیل مشغله های "تنها زندگی نکردن"، فرصت ابرازشو نداره یا یادش میره که ابراز کنه یا دلیلی برای ابرازش نمیبینه یا .... اینطوریه که وقتی تنها میشه خیلی راحتتر میتونه احساسات خوبشو نسبت به یه سری دوستاش که بهشون کم لطفتر بوده بیدار کنه و ابراز
:-)
0 comments:
Post a Comment